این متن منو برد به سالهای دور به وقتی که سر مامانم داد میزدم و با اصرار مجبورم میکرد غذا بخورم
من مامان مهربونی نداشتم یعنی شاید تو دلش مهربون بود اما هیچ وقت نشون نمیداد و من همیشه ارزوی مادری و داشتم که محبتش و نشون بده
همین شد که من به شدت بابایی شدم
مامانم و دوست دارم اما خیلی ازش دورم خیلی تنهام خیلی خیلی دورم....
ولی الان که سر کار به طور غیر قابل تصوری همه بدنم درد میکنه و دارم از درد نابود میشم به شدت دلم مامانمو میخواد
سری قبل که مریض شدم مامانم پیشم بود وقتی رفتم خونه و دیدم برام اش برنج پخته انگار دنیا رو بهم دادن و اون روز تازه فهمیدم اش برنج خیلی خوشمزه است.
مامان غریبه من دلم برات تنگ شده
ما را در سایت و برف و برف و برف و برف دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101